مجموعة مؤلفين

133

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى )

چاى خورده ديدم سيد تقى تب كرده و ميرزا مهدى خان هم حال ندارد و سيد رضا هم سرش درد مىكرد . بارى ، به هزار مشقت قدرى گرديدم بعد از نماز ظهر و عصر ، و قرار شد شام هيچ كدام [ 114 ] نخوريم و لوبيا پلو درست كرده اند و امروز به عسگر ها پول ناهار داديم و كاه و جو مال آنها را هم داديم ، شام هم مى دهيم ، از گردش مراجعت نمودم نماز مغرب را نمودم ، به هزار مشقت مشغول روزنامه نويسى گرديدم ، از كثرت زخم نمى توانم بنشينم و نه بخوابم . و همه صحبت اهل زوار ترس از چلبى و احمد وند است ، خدا حفظ نمايد و آنها همه جا روزنامه نگار دارند و من جمله چند نفر به اسم زوار شيخ عبدالقادر در همسايگى ما منزل كرده اند ، اگر چه حافظ خداست ولى همه متزلل هستيم . بارى نمىدانم چه كنم ، خودمان ناخوش و مال‌هايمان يكى شل است كه يدك مىآوريم و اسب ميرزا مهدىخان زخم است و اسب من شقاق كرده كه مىشلد ، نه خودمان حالت قرار داريم و نه اسب مان برو است ، اگر خدا نكرده دزد بيايد بجز تسليم چاره نداريم ولى همين قدر شاكرم كه عيال همراه ندارم ، مثل مستوفى نظام آذربايجان كه خودش را باخته ، بارى اين ها همه مىگذرد . « كلُ مقدرٍ كائن » ، غير تسليم و رضا كو چاره اى . حضرات شام خوردند و ساعت چهار خوابيديم ولى درويش بى ايمان كه ديشب منزل ما بود و ذكر گرفته بوديم امشب پيدا نيست و نيامده كه ما را مشغول نمايد يا جلو رفته و يا بغداد مانده ، نمىدانم . ولى سيد تقى خيلى ناخوش است گويا مثل آمدن باشد ، بايد ما هميشه گرفتار او باشيم ، كسى را نداريم كه غصه « 1 » ما را بخورد كه درد [ 115 ] خودم يك طرف ، غصه سيد تقى يك طرف كه شكمش را نمى تواند نگه دارد و هر روز ناخوش است . روز يك شنبه سلخ [ ربيع الاول ] : [ منزل ] يعقوبيه ، صبح برخاسته وضو گرفته نماز كردم سوار شديم در بين راه آدم ميرزا محمود خان مستوفى نظام آذربايجان را ديدم ، قدرى صحبت داشت كه ميرزا محمودخان هيچ نوكر ندارد ، مواجب بگيريكى از سربازهاى آذربايجان ، بيست نفر همراه

--> ( 1 ) . اصل : قصه